تبلیغات
امیدِ آخرینِ فاطمه سلام الله علیها

           امیدِ آخرینِ فاطمه سلام الله علیها
                                       شرمنده که جای آمدن،می‌گوییم آقا "تو "چه وقت پیش ما می‌آیی ؟ 
قالب وبلاگ
نویسندگان
لینک دوستان
حمایت می کنیمــ...
 

جهت دریافت برنامه های رادیو افسران کلیک کنید



لطفاً جهت دسترسی به متن قابل کپی و آشنایی بیشتر با این شهید عزیز به ادامه مطلب مراجعه فرمائید .
اذان شهید هادی و تسلیم شدن 18 عراقی :
هر طرحی دادیم برای عملیات به نتیجه نرسید باید آن موقعیت حساس را می گرفتیم به ناگاه ابراهیم به سمت تخته سنگی رفت و رو به قبله شروع به اذان گفتن کرد ! هرچه گفتیم بیا عقب می زنندت تأثیر نداشت . اواخر اذانش بود که تیر خورد به گردنش و مجروح شد . امدادگر هب یاریش رفت . کمی بعد یکی از رزمندگان گفت عراقی ها دارند خودشان را تسلیم می کنند ! گفتم شاید حقه باشد ولی 18 نفر بودند که خودشان را تسلیم کرده و گفتند دیگر کسی باقی نمانده . ما هستیم و باقی به عراق برگشته اند و با اذان گفتن « این مؤذن ..... » ؟
سراغ ابراهیم را می گرفتند. پرسیدم چه شده مگر ؟!
گفتند به ما گفته بودند شما مجوس و آتش پرستید ولی با صدای اذانتان و به خصوص نام مولا علی (علیه السلام ) دلمان لرزید . فساد فرماندهان مان را هم که دیده بودیم . گفتیم خودمان را تسلیم کنیم نکند باز ماجرای کربلا بشود .
5 سال بعد از آن ماجرا 18 اسیر عراقی بوسیله آیت الله حکیم شفاعت می شوند و در عملیات کربلای 5 در شلمچه و لشکر بدر علیه رژیم بعث شرکت می کنند و جملگی به شهادت می رسند .


آقا ابراهیم ! یک کم ما را نصیحت کن !
شاید بسیاری از خوبان تهران روز قیامت پشت سر شهید ابراهیم هادی وارد بهشت شوند . شما می دانید که آقای دولابی (ره) اهل تعارف و مبالغه نبودند . ایشان وقتی آقای ابراهیم هادی را که یک جوان بیست ساله بود ، دیدند صبر کردند تا جمعیت برود . بعد به ابراهیم فرمودند « آقا ابراهیم یک کم ما را نصیحت کن ! » و آقا ابراهیم با شرمندگی سرش را پائین می اندازد . که « حاج آقا ! چه می فرمائید ؟! » ولی به نظر بنده قای دولابی این سخن را با اعتقاد گفته اند .
علیرضا پناهیان


علمدار کمیل شهید ابراهیم هادی :

خدایا عشق به انقلاب اسلامی و رهبر کبیر انقلاب چنان در وجودم شعله ور است که اگر تکه تکه ام کنند و یا زیر سخت ترین شکنجه ها قرار گیرم ، او را تنها نخواهم گذاشت .

پهلوان بسیجی ابراهیم هادی از بنیانگذاران گروه چریکی شهید اندرزگو در جبهه گیلانغرب و ستاره ورزش کشتی کشورمان است؛ او در اول اردیبهشت سال ۱۳۳۶ در محله شهید سعیدی حوالی میدان خراسان به دنیا آمد؛ ابراهیم چهارمین فرزند خانواده بود؛ او در نوجوانی طعم تلخ یتیمی را چشید، از آنجا بود که همچون مردان بزرگ زندگی را پیش برد.

ابراهیم دوران دبستان را به مدرسه طالقانی رفت و دبیرستان را نیز در مدارس ابوریحان و کریم‌خان گذراند. او در سال ۵۵ توانست به دریافت دیپلم ادبی نائل شود. از همان سال‌های پایانی دبیرستان، مطالعات غیر درسی را نیز شروع کرد؛ حضور در هیئت جوانان وحدت اسلامی و همراهی و شاگردی استادی نظیر مرحوم علامه «محمدتقی جعفری» بسیار در رشد شخصیتی ابراهیم مؤثر بود
.

این شهید مفقود، در دوران پیروزی انقلاب شجاعت‌های بسیاری از خود نشان داد؛ همزمان با تحصیل علم به کار در بازار تهران مشغول بود و پس از انقلاب در سازمان تربیت بدنی و بعد از آن به آموزش پرورش منتقل شد.

 ابراهیم همچون معلمی فداکار به تربیت فرزندان این مرز و بوم مشغول شد؛ اهل ورزش بود؛ با ورزش پهلوانی یعنی ورزش باستانی شروع کرد و در والیبال و کشتی بی‌نظیر بود؛ هرگز در هیچ میدانی پا پس نکشید و مردانه می‌ایستاد؛ مردانگی او را می‌توان از ارتفاعات سر به فلک کشیده بازی دراز و گیلانغرب تا دشت‌های سوزان جنوب پرسید؛ حماسه‌های او در این مناطق هنوز در اذهان یاران قدیمی جنگ تداعی می‌شود
 
یکی از کارهای ابراهیم انتقال مجروحان و شهدا از منطقه به عقب جبهه بود. گاهی اوقات پیکرهای مطهر شهدا در ارتفاعات بازی‌دراز بر شانه‌های ابراهیم می‌نشست تا به دست خانواده‌هایشان برسد
 
و سرانجام ابراهیم، در والفجر مقدماتی پنج روز به همراه بچه‌های گردان کمیل و حنظله در کانال‌های فکه مقاومت کرد اما تسلیم نشد و در ۲۲ بهمن سال ۶۱ بعد از فرستادن بچه‌های باقی مانده به عقب، تنهای تنها با خدا همراه شد و دیگر کسی او را ندید .
 
ابراهیم همیشه از خدا می‌خواست گمنام بماند؛ چرا که گمنامی صفت یاران خداست



خاطره ای از شهید : 

شهید ابراهیم هادی با دخترانی که از او خوششان آمده بود چه کرد؟

 باشـگاه کشـتی بودیم که یکی از بچـه ها به ابــراهیم گفـت :
ابرام جـون! تیـپ و هیکلـت خیلی جالـب شـــده. توی راه که می اومـدی دوتا دختـر پشـت سرت بـودن و مرتـب از تو حـرف میـزدند.
بعد ادامه داد : شلــوار و پیرهن شیـک که پوشـیدی، ساک ورزشی هم که دسـت گرفتی ، کاملاً معلومه ورزشکاری!
ابراهیم خیلی نارحت شد. رفت توی فکر. اصلاً تـوقع چنیـن چیزی را نداشـت.
جلسـه بعد که ابراهـیم را دیـدم خـنده ام گرفته ؛ پیراهن بلنــد پوشیده بود و شلوار گشـاد! به جای سـاک ورزشی هم کیسـه پلاسـتیکی دست گـرفته بـود.
تیپش به هر آدمی می خورد غیر از کـشتی گیر.
بچه ها میگفتــند : تو دیگه چه جـور آدمی هسـتی! ما باشگـاه میایم تا هیکـل ورزشـکاری پیدا کنـیم. بعد هم لباس تنـگ بپوشـیم. اما تو با این هیکل قشـنگ و رو فرم،آخه این چه لباس هائیه که میپوشی؟!
ابراهیم به این حــرف ها اهمیت نمی داد و به بچه ها توصیه می کرد: ورزش اگه برای خدا باشه، عبادته؛ به هر نیت دیگه ای باشه ، فقط ضرره.

جهت شادی روح این شهید عزیز صلوات





طبقه بندی: یاران آخرالزمانی سیدالشهدا علیه السلام،
[ شنبه 5 دی 1394 ] [ 08:41 ق.ظ ] [ منتظر ]
.: Weblog Themes By Salehon.ir :.
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


آهنگ نامت یامهدی ...

جانم را به التهاب می کشاند ...

و اشک را می کشاند به پهنای صورتم ...

دلمان تنگ شده آقا ...

بچه هایمان ، کوچه ها ، ساختمانها، خیابان حتی به نام تو هستند ...

برای تو و به یاد تو در هر غم و مرگ و تولد و شروع و پایانی که درود می فرستیم بر رسول خدا ...

تو را نیز می خواهیم و آمدنت را ...

اما نکند اجابت نشود دعای ما ... آمدنت ، دیدنت ...

یا اباصالح ...

کم توانیم و پرتوقع ...

نیازمان تویی ، ولایتت آقا ...

دست نیاز ...

نیازمند را رد نکن مولا ...

دست به دامانیم ...

طراح قالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
!-- PersianStat -->